کاش...
کاش .....
به زمانی برمی گشتم که .....
شکستن مدادم تنها غم زندگیم بود
دکتر شریعتی

محرم از راه رسید...
حسین (ع) بیشتر از آب تشنه لبیک بود،
افسوس که به جای افکارش زخم های تنش را نشانمان دادند و
بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند.
دکتر علی شریعتی
با چشم دل ببین
مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت.در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت.آنها به موضوع خدا رسیدند.
آرایشگر گفت:من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد!
مشتری پرسید:چرا؟
آرایشگر گفت:کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد.اگر خدا وجود داشت.آیا این همه مریض می شدند؟بچه های بی سر پرست پیدا می شدند؟این همه درد و رنج وجود داشت؟
نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیز ها وجود داشته باشد.
مشتری لحظه ی فکر کرد اما جوابی نداد چون نمی خواست جر و بحث کند.
آرایشگر کارش تمام شد و مشتری از مغازه بیرون رفت.در خیابان مردی را دید با مو های بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده...
مشتری برگشت و به آرایشگر گفت:
به نظر من آرا یشگر ها هم وجود ندارند.
آرایشگر با تعجب پرسید:چرا؟
من اینجا هستم و الان موی شمارو اصلاح کردم
مشتری گفت :نه اگر آرایشگر وجود داشت هیچ وقت مثل مردی که ان بیرون است با موهای کثیف و .. پیدا نمی شد.
آرایشگر گفت:نه بابا آرایشگر وجود دارد موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.
مشتری تایید کرد و گفت:نکته همین است!
خدا هم وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمی گردند.
برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.
اگر می خوای او را درک کنی
با چشم دل ببین!
![]()
....
بياييد سالهاي زنده بودن را دربيداري بگذرانيم.
چون سالهاي زيادي را به اجبار خواهیم خفت!

عشق بزرگ...
اين داستاني كه در زير نقل مي شود يك داستان كاملا واقعيست که در ژاپن اتفاق افتاده !
شخصي مشغول تخريب ديوار قديمي خانه اش بود تا آنرا نوسازي كند. توضيح اينكه منازل ژاپني بنابر شرايط محيطي داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند.
اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش فرو رفته بود.
دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد. وقتي ميخ را بررسي کرد خيلي تعجب كرد ! اين ميخ چهار سال پيش، هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود !
اما براستي چه اتفاقي افتاده بود ؟ كه در يک قسمت تاريک آنهم بدون كوچكترين حرکت، يك مارمولک توانسته بمدت چهار سال در چنين موقعيتي زنده بماند !
چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است. متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.
در اين مدت چکار مي کرده ؟ چگونه و چي مي خورده ؟
همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر، با غذايي در دهانش ظاهر شد !
مرد شديدا منقلب شد ! چهار سال مراقبت. واقعا كه چه عشق قشنگي ! يك موجود كوچك با عشقي بزرگ ! عشقي كه براي زيستن و ادامه ي حيات، حتي در مقابله با مرگ همنوعش او را دچار هيچگونه كوتاهي نكرده بود !

نتیجه:اگه موجودي به اين کوچکي بتونه عشقی به اين بزرگي داشته باشه پس تصور کنيد ما تا چه حد مي تونيم عاشق همديگه باشيم و شايد هم بايد پايبندي رو از اين موجود درس بگيريم، البته اگر سعي کنيم خيلي بهتر از اينها مي تونيم چرا كه بايد به خود آييم و بخواهيم و بدانيم، که انسان باشيم
مرد بد جنس...زن فرشته
يه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سي و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته بودند بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره بگيرن. وقتي توي پارك زير يه درخت نشسته بودند يهو يه فرشته كوچيك خوشگل جلو شون ظاهر شد و گفت: به خاطر اينكه شما هميشه يه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به همديگه وفادار بودين من براي هر كدوم از شما يه دونه آرزو برآورده ميكنم. زن از خوشحالي پريد بالا و گفت: اوه! چه عالي! من ميخوام همراه شوهرم به يه سفر دور دنيا بريم. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! دو تا بليط درجه اول براي بهترين تور مسافرتي دور دنيا توي دستهاي زن ظاهر شد! حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه. مرد چند لحظه فكر كرد و گفت: خب… اين خيلي رمانتيكه. ولي چنين بخت و شانسي فقط يه بار توي زندگي آدم پيش مياد. بنابراين خيلي متأسفم عزيزم… آرزوي من اينه كه يه همسري داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچيكتر باشه! زن و فرشته جا خوردند و خيلي دلخور شدند ولي آرزو آرزوئه و بايد برآورده بشه. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد!
نتيجهء اخلاقي: مردها ممكنه زرنگ و بدجنس باشند، ولي فرشته ها زن هستند.



